فرزند تو
خاطرات کم و بیش روزانه ی من
وقتي داشتم قرصمو مي خوردم ذهنم برگشت به چندين سال قبل، يادم افتاد چرا مريض شدم! برام عجيب بود، خيلي وقتا احساس مي كنم خاطراتي كه به ياد مي يارم ابدا متعلق به من نيست! من كه از اول مريض نبودم، مريض شدم! صحنه اي از خودم با موهاي ژوليده كه چشمام پر از اشك، دماغ قرمز شده و درحاليكه صورتم رو تو بالش فشار مي دادم كه صداي هق هقم بلند نشه و بقيه از خواب نپرن! روزهايي كه هرگز لبخند نمي زدم، شعرهاي غمگين گوش مي دادم، شعرهايي كه پر از ناله و نفرين بود! حيدرزاده مي خوندم! افت تحصيلي پيدا كرده بودم! حالم از پسرها به هم مي خورد، به نظرم همه شون حيله گر و عوضي بودن! روحم به زنجير كشيده شده بود، روحم زجر مي كشيد! اميدوار بودم قلوه سنگ هايي كه تو پارك جمشيديه جلوي مردم به سمتش پرت كردم و اون مظلومانه فقط جا خالي داد، شب هايي كه با لجبازي سكوت كردم و گذاشتم فقط خودش حرف بزنه، يا ديدن زجرش وقتي نمي گفتم حكم از دل، حتي اشك هايي كه تو گرگ و ميش هوا ريخت، كمي از احساس سرخوردگي ام كم كنه، اما نكرد! دلم خنك نمي شد! وقتي نبود از دل تنگي اش شب و روز نداشتم و وقتي بود قلبم سنگ مي شد، ناچار بودم وانمود كنم همه چيز خوبه و همه چيز سر جاشه، اما نبود! مي سوختم و نمي فهميدم چه مرگمه! تا اينكه به خاطر اين فشار روحي عميق مريض شدم، وقتي آزمايش ها هيچي نشون نمي ده! وقتي مريضي اما علتي براي بيماري ات وجود نداره!! من دكتر عوض مي كردم چون فكر مي كردم چون نمي دونن من چه مرگمه مي گن روحيه! ولي حقيقت بود كه من بايد خودمو عوض مي كردم. من اينو فهميدم، اما افسوس كه خيلي دير! وقتي اين بيماري هم پاي من نفس مي كشه و نيمي از من شده ! من خودمو تو يك روز و يك ساعت عوض كردم! وقتي ديدم ارزش من خيلي بالاتر از اونه كه به خاطر آدمي كه به احساس پاك كودكانه من خيانت كرد و براي سال هايي تمام هستي مو از من گرفت، بيشتر از اين خودمو عذاب بدم! رضا تنها راه فراموش كردنش اينه كه به اين برسي كه چقدر اون آدم بي ارزشه! مادامي كه سعي مي كردم فراموشش كنم بيشتر و بيشتر به يادش مي آوردم! و فقط مي تونستم سرمو به ديوار بكوبم! همه جا بود، تك تك ديوارهاي خونمون، دونه دونه آجرهاي خونه ي مادربزرگم، تمام پارك ها و خيابون هايي كه من هر روز ازشون عبور مي كنم اونو به يادم مي آورد، اون و خاطراتش همه جا بودن! به خدا تنهايي اون قدرها هم كه امثال تو و منهدس فكر مي كنيد بد نيست! البته براي مدت كوتاهي، تا فرصتي پيدا كني خودتو هم دوست داشته باشي! ما ياد مي گيريم تمام عشقمونو به ديگران هديه كنيم، اما پس خودمون چي؟! كي منو دوست داشته باشه؟! اگر كسي نيست خودم كه هستم! مسخره است اما وقتي احساس تنهايي مي كنم خودم دستامو مي گيرم، خودم با خودم حرف ميزنم! رضا نذار دير بشه، نذار وقتي برسه كه مثل من وقتي عشق كوفتي اش هم رفت، درد بي درموني از اون روزگاران باهات بمونه! نصيحت بسه، خودم حالم به هم خورد! تو جام جم يك گزارش خوندم راجع به بوستان بانوان! واي من آرزوش مي كنم! خيلي وقتي كه هوس كردم باد موهامو نوازش كنه! من از بچه گي تا حالا يعني از وقتي روسري سر مي كنم اين هوس به دلم مونده! بوستان بانوان يك پاركه تو عباس آباد كه فقط زن ها اجازه ي ورود دارن و اونجا لازم نيست حجاب داشته باشن! خيلي دلم مي خواد برم... گريس ديگه واقعا داره بلند ميشه، آرايشگرم نيست، منم عادت ندارم پيش هر كسي برم، بازم بايد خودم به داد خودم برسم؟! فردا داريم مي ريم همدان، مي گي چه شنگول؟! خودم مي دونم! چي كار كنم ما تابع خانواده هستيم! آهاي اگه اينجا خواننده ي همداني داريم، لطف كنه تا فردا صبح مكان هاي ديدني شهرشو به من معرفي كنه! واي استرسم گرفت! دختر درستو بخوون! هفته ي ديگه نهايي شيمي داري خير سرت! همدان ميري واسه من؟! اين روزا به خاطر درد بي درمون مجبورم روي تختم درس بخونم و اون عكسم كه رتبه 11 رو به دست آوردم همش جلو چشممه! تو عكسه من لبخند نزدم(كلا اين كارو نمي كنم) اما بهش كه خيره مي شم انگار داره بهم مي خنده! لبخند ژكوند كه مي گن همينه ها
| Design By : Night Skin |

